خورشيد غلت می زند

و

ماه چهارطاق روی آسمان پهن می شود .

ابرها پاورچين

آسمان را به جانب خوابهای سپيد دور می زنند .

 

پی نوشت : به زودی از اينجا به يه جای ديگه ميرم . اسمش رو هم عوض کردم . ديگه طعم باد نيست . به زودی ...

 

امروز ۱۷ بهمن

بعد از پی نوشت : رسما من اظهار شرمندگی می کنم . من در عمرم کمی تا قسمتی نه چندان کمی ( !! ) بد قول بودم ٬ ولی نه به اين حدی که الان می بينيد . خونه جديد در دست احداثه . ولی خب دوستان گل گلی من ٬ اينجا ايران است و برنامه ها در دوره های ۵ ساله تازه پيش بينی می شود . فقط يک مقدار طراحی قالب اون سايت مونده که اون هم به خاطر وسواس من و ديزاينرش هست . حالا اگه شما هم مثل من عمه را از ليست ِ ناموس جدا کرديد ٬ بايد بگم که به جان عمه ام ديگه زود ميرم از اينجا . اينجا رو هم ديگه پست جديد نگذاشتم . با همين چند جمله راضی بشيد ٬ تا به سلامتی از اينجا برم و اونجا تلافی کنم .

تهديد : حالا پس فردا من رفتم نکنه يه وقت شماها اون رگتون بزنه بالا و بلند نشيد بيايد اونجا ٬ حسابی حالم گرفته بشه ؟؟؟ به جان خودم اگه اين کار رو کنيد ٬ خودم رو همون موقع از يکی از همون پنجره های ويندوز XP پرت می کنم بيرون . اون وقت ديگه واقعا در شبکه موجود نمی باشم .

 

  
نویسنده : مریم حقی ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٤


يک ضد حمله انتحاری !!!

در شماره اين هفته چلچراغ ٬ بزرگمهر شرف الدين يک حمله انتحاری به وبلاگ نويس ها کرده ؛ با اين عنوان که من از وبلاگها ٬ از اين وبلاگهای لعنتی متنفرم .

بزرگمهر بلاگرها رو به ۱۰ دسته تقسيم کرده ٬ که من سر تيتر اونها رو الان ميگم و بعد در موردشون حرف می زنيم .

۱- آنها می نويسند تا خود را به نمايش بگذارند . آنها دبير انجمن های شعر و داستان نويسی هستند که حرفهايشان را به صورت ديگران می کوبند .

۲- کسانی هستند که از عدم توجه ديگران به خود رنج می برند . بيشتر وبلاگ نويسها در اين دسته قرار می گيرند . آنها دوست دارند تماشا شوند .

۳- دسته ديگر واقعا اين توهم را دارند که جهان تشنه شنيدن نظرات گهر بار آنهاست و آنها اگر سر در جيب مراقبت فرو کنند و سکوت کنند ؛ به تمدن و انسانيت خيانت کرده اند !

۴- آدمهای حرافی هستند که نمی توانند دهانشان را ببندند و متاسفانه برای همه چيز حرفی برای گفتن دارند .

۵- دسته ديگر جارچی ها هستند . آنها صبح تا شب در خيابان های اينترنتی چرخ می زنند و اخبار مهم را فرياد می کشند . تنها مشکل آنها اين است که اخباری که فرياد می کشند ٬ کوچکترين اهميتی ندارند .

۶- آدمهای کسالت آوری هستند که کار ديگری جز نشستن رو به روی مانيتور بلد نيستند . آنها به وبلاگ های ديگر سر می زنند تا ديگران هم به وبلاگ آنها سر بزنند . وبلاگ نويسی برای آنها يک جور وقت گذرانی است .

۷- دسته عجيبی هستند که با هيچ منطقی جور در نمی آيند . آنها در دنيای واقعی احساس بی ارزش بودن و تو خالی بودن می کنند ٬ اما در وبلاگ خود هيچ کس را آدم به حساب نمی آورند .

۸- در مورد عقايد پوچ خود حرفی نمی زنند ؛ اما مدام عقايد تو خالی ديگران را بلغور می کنند .

۹- درباره جزئی ترين مسائل با شما بحث می کنند و اين تبحر را دارند که پيش پا افتاده ترين مسائل را بحران های جهانی نشان دهند .

۱۰- دوستداران نوستالژی هستند . آنها برای هيچ کس جز خودشان نمی نويسند تا خودشان چند سال ديگر حرف های خودشان را بخوانند .

خب اين ۱۰  دسته بزرگمهر بود . من کاملا با حرفهای او مخالف نيستم . ولی فکر می کنم دسته بندی ناقصی است . اصولا معتقدم که دسته بندی آدمها کار صحيحی نيست . به اندازه تمام افراد بشر ٬ عقيده و نظر و احساس و رفتار وجود داره و ما وقتی دسته بندی انجام می دهيم به ناچار فقط کسانی که تا حدودی به هم شبيه هستند و يا از تعدد بيشتری برخوردار هستند در کنار هم قرار می دهيم . مثل تست های روان شناسی و خود شناسی . هميشه از بين گزينه ها ٬ مواردی هست که کاملا نظر ما نيست ولی مجبوريم يکی را انتخاب کنيم و در آخر در گروهی قرار می گيريم که فقط تا حدودی شبيه ماست .

هيچ چيز در اين دنيا برای من به شخصه مهم تر از آدمها و شناخت عقايد و احساسات و روابط  آنها نيست . هرچند که شناخت آدمها پديده پيچيده ای است ٬ ولی تلاش در جهت شناخت حداقل برای من لذت بخش است .

ما در دنيای واقعی بنا به موقعيت اجتماعی و طبقه فرهنگی و خانوادگی به قطع با تعداد محدودی آدم سر و کار داريم و جدای از اينها در قالب زمان قادر به برقراری ارتباط بيشتر از يک حدی نخواهيم بود . ولی در اين دنيای مجازی ما هر روز با دهها و صدها آدم آشنا می شويم و حرفها و نظرها و حتی درددل هايمان را در يک زمان و يک بار ٬ ولی برای چندين نفر بيان می کنيم .

اينجا با آدمهايی مواجه می شويم که اکثرا هيچ اطلاعاتی از آنها نداريم . نه می دانيم چه شکلی هستند و نه اينکه کجا زندگی می کنند و خيلی چيزهای ديگه . تنها چيزی که ما از آنها می دانيم آن چيزی هست که در پست هايشان می نويسند . مهم اين نيست که چه قدر حقيقت را می نويسند و يا کس ديگری را خلق می کنند ؛ مهم اين هست که ما برای دقايقی دنيا و مسئله ای را از ديدگاه و دريچه ذهن ديگری نگاه می کنيم .

در گذشته آدمهای بسيای بودند که خاطرات می نوشتند و امروز هم هستند . و اگر اينجا به نوعی دفتر خاطره جديدتر و امروزی شده باشد هم جای تعجب نيست . يا همه ما در روز وقايع روزمره خودمون را برای نزديکان و دوستان تعريف می کنيم و اگر در دنيايی مجازی برای سايرين تعريف شود هم باز جای تعجب نيست .

همه ما آدمها کم يا زياد شيفته دوست داشته شدن و تعريف شنيدن هستيم . اگر کسی حتی با جمله ای کوتاه از ما تعريف کند خوشحال می شويم . در بين ما قطعا آدمهايی هم هستند که در دنيای واقعی به دليل سبک زندگی احتمالا کمتر مورد تائيد بوده اند و چه اشکالی دارد که در اينجا تحسين شوند . يا خودی را تجربه کنند که دوست می داشتند .

اين پست داره خيلی طولانی ميشه و من فقط هدفم اين بود که بگم هيچی عوض نشده . فقط ارتباطات گسترده تر شده و شکل گفتن يه چيز هايی عوض شده . بر خلاف بزرگمهر که از وبلاگها متنفر هست ٬ من آنها را دوست دارم و فکر می کنم مثل خيلی چيزای ديگه توی دنيا قطعا خالی از عيب نيست ؛ ولی خب اين هم يه نوعش هست و با سليقه يه سری آدم جور در مياد . مهم اينه که همه ما ياد بگيريم و بدونيم که توی دنيا چی بيشتر از هر چيزی راضيمون می کنه و اينکه من فکر می کنم هميشه بهترين و ايده آل ترين چيزی که ما فکر می کنيم و در جهت رسيدن به اون هستيم بعيد و دور از دسترس نيست . گاهی وقتها خيلی از اون چیزا درست کنار ما بوده و ما فقط در جستجوی آنها در آينده و دور دست ها بوديم .

 

  
نویسنده : مریم حقی ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٤


 

آنقدر تنها بودم که

در خودم ٬ خودی را ساختم تا

با او « ما » شوم .

و اين طور شد که ناگهان

تمام اطرافم

پر شد از تکثير وحشت آور آدمهايی که

پر از « ما » های تنها بودند ...

آيا من کپی نا شناخته ای از تنهايی آدمها نيستم ؟

 

  
نویسنده : مریم حقی ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٤


مصدوميت ٬ مصدوميت عزيز ...

تمام اتفاقات زندگی من انگار بايد در دوره امتحاناتم بيفته !!! البته هميشه بد هم نيست . خيلی وقتها به نفع آدم تموم ميشه . نمونه اش همين اين دفعه :

از آنجايی که اگه من قرار باشه کسی مدام زير گوشم بگه الان ديرت ميشه ٬ بدو ؛ حتما ديرم ميشه !! صبح امتحانم ديرم شد . مجبور شدم صبحونه نخورده يه آژانش بگيرم که منو تا ونک برسونه و از اونجا هم برم کرج . حالا با تمام اين تفاصيل ٬ پدر جان هم دنبال بنده قدم زنان طول خونه رو طی می کنن و از فوايد صبحانه ميگن و اينکه بالاخره من يه وقتی چوب اين کارم رو می خورم و وسط راه غش می کنم و گلوکز ندارم و اين حرفها . بنده هم خب خب کنان دنبال وسايل از اين ور به اون ور ميدوم .  همه کارام رو که کردم ؛ فقط می مونه کفشم رو بپوشم ولی بس که عجله دارم ٬ سريع خم ميشم که بند کفشم رو ببندم و کنار شقيقه ام محکم می خوره توی زبونه آهنی قفل ِ در و غش می کنم وسط راهرو ..

احتمالا يک دقيقه ای بيهوش ميشم و با عنايت های درد دار ِ پدر جان روی سر و صورتم به هوش ميام . ( اگه فقط يک دقيقه ديرتر چشمهام رو باز می کردم ٬ پدر جان کل ساختمون رو سر ِ صبحی جهت ِ جمع آوری من دعوت به همکاری و ياری سبز می کرد ! ) حالا تازه فهميدم چی شده !!! سرم هم همچنان در حال باد کردن و ورقلمبيده شدن . گلبول های قرمز محترم هم که انگار دارن زير پوست ٬ جت اسکی ميرن . با همون حال بلند شدم که برم دانشگاه . پدر جان هم مونده بگه من برم يا اينکه بريم دکتر . خلاصه رضايت ميديم هر دو که برم دانشگاه و اگه چيز مهمی شد ٬ برم دکتر . توی راه هم هی به من زنگ ميزنه که ببينه من زنده ام يا نه ؟! منم هی اطلاع ميدم که زنده ام و خدای نکرده شهيد ِ راه علم محسوب نشدم و لازم نيست که شما بريد و اون کفاش بيچاره رو مورد اتهام قرار بديد که چرا کفش را بندی دوخته که ملت خم شوند و سرشان به در و ديوار اصابت کند .

از اونجايی که آدم در اين گونه موارد احتمال بی جنبه شدن و مبتذل شدنش می رود ٬ سعی دارد از مصدوميت عزيزش نهايت استفاده رو ببرد . من هم به محضی که استاد مربوطه چشمش به سر ورقلمبيده من افتاد و گفت چی شده خانم مهندس ؟؟؟ عين آدمهايی که تازه ياد بدبختی هايشان ميفتند ٬ گفتم ٬ مهندس کجا بود آقای دکتر ؟ من الان معلوماتم به اندازه سيکل هم نيست !! شما فقط يادتون باشه که من با چه شرايطی امتحان دادم . استاد دل رحم ما هم انگار که داره به يه آدم رو به موت نگاه می کنه ٬ گفت که سرم رو زياد پايين نندازم و هر چی تونستم بنويسم . حالا بعد ِ امتحان من به همين يه دونه بی جنبگی و ابتذال که رضايت ندادم . رفتم پيش استاد امتحانای فردا و پس فردام هم گفتم که من مصدوم شدم و می خوام برم دکتر و سرم درد می کنه و اين حرفها . از اونجايی هم که ما اين ترم چيزی به نام فرجه نداشتيم ٬ نمی تونستن بهم بگن که خب توی فرجه می خوندی . اين بود که هر دو گفتند که يادشون می مونه و منم تلاشم رو بکنم . فکر کنم اگه من از اين موتوری ها می شدم که از هر سوراخی خودشون رو جلوی ملت می اندازن ؛ يکی بهم می زد ٬ هيچی ام هم نمی شد ٬ می گفتم شست ِ پام بی حسه ٬ يا مثلا مهره هفتمم با نهم جا به جا شده و اين حرفا . بس که بی جنبه ام !

در راه بازگشت به خونه هم از بس هوا سوز داشت ٬ مثل قالب يخ کار کرد و ورم سرم رو به نصف رسوند . الان هم سرم ديگه درد نمی کنه و فقط اگه يه دفعه بی هوا موهام رو کنار بزنم و دستم بخوره ٬ درد می  گيره . ولی جدای همه اين شوخی ها خدا خيلی رحم کرد . ممکن بود واقعا يه چيزيم بشه ٬ يا مثلا توی چشمم می خورد . خلاصه نکته اخلاقی اينکه حرف پدر جان يا مادر جانتان را گوش کنيد . چون وقتی يه پيش بينی می کنن ٬ نحوه اجرا رو از نظر کيفی دقيق معلوم نمی کنن و اين طوری ميشه . ميگه غش می کنی ٬ ولی معلوم نيست چه طوری ؟؟!!! و نکته ديگه اينکه اگه اين طوری شديد ٬ سوسول بازی آه و ناله تون رو جايی پياده کنيد که صرف داره . اگر هيچ جا صرف نداره هم لطفا بلند بشيد بريد دکتر که يه وقت جزء خيل عظيم شهدا در راه های گوناگون و عرصه های مختلف نشيد .

  
نویسنده : مریم حقی ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٤


بازی با اسامی

يه آقايی يه چيزای قشنگ قشنگی در مورد يه چيزايی گفتند که بد جوری هم اشک آدم رو در مياره و هم حرص آدمو و هم خنده !!!! ( پس واقعا هنرمنده ايشون )

وقتی اين مطلب رو خوندم ٬ فکر کردم واقعا چه معنی ميده که ما برای بزرگ نشون دادن کسی يا چيزی يا واقعه ای و ادای دين نسبت به اون و خيلی چيزای ديگه ٬ فقط بخوايم اسم اون آدم يا واقعه رو مثل برچسب همه جا بچسبونيم ؟

به نظرم اين روش پايين آوردن اونا تا ساده ترين و دم دستی ترين راهکاره . فکرش رو کنيد ٬ بريد آدامس بخريد و اسم آدامسه ٬ آدامس « شير خدا » باشه . يا مثلا اسمش « مرتضی » باشه . شما بيشتر خنده تون می گيره ٬ يا حس تمسخر بهتون دست ميده ؟ مسلما ميگيد اين کدوم احمقی بوده که همچين کاری کرده و قطعا با ديدن اين اسم احساس غرور اسلامی ( ! ) نمی کنيد . يا مثلا صلوات نمی فرستيد .

اصل تبليغات اينه که سوژه حس آشنايی رو در بيننده و مشتری بيدار کنه . اون حس می تونه حس غريزی اون ٬ يا حس زيبايی شناختی اون باشه . حتی يه دختربچه ۵-۶ ساله هم دوست داره عکس روی بلوزش عکس يه خانم خوشگل باشه . حتما می دونيد که عروسک های باربی چه طرفدارهايی در دنيا دارن . جذابيتی که عروسکهای وطنی ايجادش نکردن .

الان خيلی از کوچه ها و خيابون های تهران تغيير اسم دادن . جاهايی که اسامی ضد انقلابی هم نداشتن ٬ تغيير کردن . مثلا خيلی کوچه ها اسم گل بوده و الان عوض شده . و کسی نيست واقعا از مردم بپرسه اين کارها چند درصد باعث زنده نگه داشتن اسامی انسانهای بزرگ در ذهن شما شده ؟ اين کارها به نظرم تنها گذشتن از روی حقايق است . نوعی انجام وظيفه سرسری که حاصلی در بر نداره .

مسئله ديگه ای رو که ايشون اشاره کرده بودن در مورد عيد نوروز بود . دليلی نداره که ما خيلی از سنتهای خودمون رو ( اگه هنوز خيلی باشن ! ) به خاطر باقی ارزشها خط بزنيم . ما بايد ياد بگيريم همه اونها را در کنار هم داشته باشيم . نوروز وقت تولد طبيعته و عيد غدير يک واقعه دينی بين شيعه . قرار نيست اينها جای هم رو بگيرن .

اين پيشنهادات و تغييرات فقط باعث انزجار آدمها و پايين آوردن ارزشها ميشه . ما بايد زمينه ها را درست کنيم و فرهنگ به باد رفته را اصلاح کنيم . اين چيزها تنها دفتر قطور و خاک خورده تمام چيزهايی رو که فراموش کرديم ٬ ورق ديگه ای می زنه .

پی نوشت : مطلب فاطمه در اين باره : امری باشه حاج آقا ؟!

 

ـ باز اين بلاگ رولينگ فيلتر شد که !!! من پينگ نميشم . هر کی تونست واردش بشه ! منم پيينگ کنه . ( البته بی زحمت )

 

  
نویسنده : مریم حقی ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٤


حساب دفتری

( ) : دوستت دارم .

( ) : بذار به حساب !

بعضی چيزها توی دنيا هست که نميشه اونا رو بدون پرداخت بهايی برابر يا بيشتر از ارزش اونا ٬ داشت . چيزايی که همه دلشون ميخواد که داشته باشن ٬ ولی گاهی يادشون ميره که بهايی داره و گاهی هم نسيه حساب می کنن !! اين در مورد جنسيت خاصی صادق نيست . مسئله ای هست که اگه تبديل به فاجعه بشه ٬ می تونه جنس ِ آدم رو آزار بده .

دوستی که چندی پيش در موردش صحبت کردم ٬ رفت خارج . خيلی غير منتظره و ناگهانی . می گفت بايد مدتی از اينجا دور باشه . می گفت همه اش ياد شب عروسی اش ميفته و انتظار لعنتی اش . * به نسبت آخرين باری که ديدمش بهتر بود . ولی لبخند تلخی داشت که بدتر از صد تا بغض ٬ آدم رو آتيش می زد .

بعد از رفتن اون ٬ به آدمهايی که توی حداقل اين يک ساله ديدمشون و درگير مشکلات عاطفی بودن ؛ فکر کردم . خيلی وقتها چيزايی که می شنويم ٬ اولش فقط يه واقعه به حساب مياد . ولی وقتی خيلی بهش فکر می کنی ٬ می بينی که اگه جای اون آدما بودی نمی تونستی تحمل کنی .

همين يک سال پيش يکی از زوجهای جوون ساختمون ما که اتفاقا خيلی هم مقبول و مورد توجه اهالی بودن ٬ از هم جدا شدند . يه روز صبح مثل هميشه ٬ مرد جوون آماده ميشه و همسرش رو می بوسه و ميره سر ِ کار . ولی شب برنمی گرده . دختره تا دو روز همه جا رو می گرده ٬ تا اينکه روز سوم پسره از امريکی زنگ می زنه و ميگه که برگشته پيش والدينش و ديگه حاضر نيست ايران بمونه .به زودی هم بايد غيابی از هم جدا بشن .

اين خيلی بده که آدم فکر کنه رودست خورده و کسی که به ظاهر با اون خوب بوده و مثلا دوستش داشته ٬ ميشه يه تيکه سنگ و ميذاره ميره . گاهی خيلی جدايی ها زمينه های آشکار داره . ولی وقتی اين طور ناگهانی رخ ميده ٬ تحملش خيلی سخته . چون توی اين ماجرا قطعا فقط يک نفر تصميم گرفته و ديگری رو از حقش محروم کرده .

همين شش ماه پيش يکی از بازيگرهايی خيلی معروف يکی از دوستام رو که دختر يکی از کارخونه دارای معروفه تهرانه رو بد جوری سوزوند . بعد دوسال که  خونه و ويلا و BMW آخرين مدل و پول نقد و خيلی چيزای ديگه رو بالا کشيد ٬ تصميم گرفت شانسهای ديگه اش رو هم امتحان کنه . يه روز وقتی که دوستم به آپارتمانی که پدرش برای اونها خريده بود ؛ ميره . ميبينه که کليدها عوض شده . بعد يه کم کلنجار رفتن ٬ آقا با يه خانم ديگه بيرون ميان و با آسودگی و بی شرمی ميگن که ديگه نمی تونن زندگی با اونو تحمل کنن . ادم دلش خيلی می سوزه . کاش اين قدر با گربه صفتی جدا نمی شد .

خلاصه نمونه زياد بود . خيلی چيزها هم از گوشه و اطراف شنيده بودم و قطعا زياد توی بطن ماجرا نبودم. البته اين چيزايی که گفتم ٬ خب همه مربوط به خانم ها می شد . قبول دارم و شنيدم و ديدم که آقايون هم در اين زمينه ها مستثنی نيستند . و مشکل هم اينجاست که ما هنوز احترام به هم رو ياد نگرفتيم . هنوز نمی دونيم که بايد حقوق هم رو رعايت کنيم . هنوز نمی تونيم که به غير خودمون هم فرصت انتخاب بديم . هنوز حرف زدن با هم رو بلد نيستيم . و همه اينا خيلی بده . خيلی بد . از قابليت های انسان اينه که می تونه نيازهای خودش رو تشخيص بده . ولی با اين حال در خيلی از موارد از در نظر گرفتن نيازهای هم نوعان خودش عاجز ميشه .

* شايد شما هم مثل من ٬ ياد يه فيلم در ِ پيت با همين مضمون بيفتيد . چه قدر بده که زندگی زجر آور آدم دستمايه يه فيلم مزخرف هم بوده باشه .

 

  
نویسنده : مریم حقی ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٤


 

اطراف چشمهايت

کمين کرده ام و بعد می دزدم

نگاه رايگانی که وداع را رد می کند .

در اين رويای شاهانه

در کمين زيبايی

روزهای شکار را

در انتظار و افسوس می گذرانم .

عشق شب را شکار می کند

در آخرين پلک بسته من

و به راستی که دلتنگی می گريزد

در برابر فروغ تو

فيلیپ گولو

ترجمه نفيسه نواب پور

از سايت پنجره

 

  
نویسنده : مریم حقی ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٤


يک فنجان قهوه سرد

فنجان قهوه را در دستش چرخاند و به قاب عکس روی گنجه خيره ماند . زير لب گفت :

« آدم به حماقت انجام يه سری کارا ميگه شجاعت . نشد اينو بهت بگم . »

پيرمرد با صدايی يخ زده گفت :

« با من بودی دختر ؟ »

« نه . بذار سرد بشه ٬ بعد بخور . »

« واسه آدم پای مرگ ٬ سرد و گرم به چه کار مياد ؟ از سرد و گرم اين روزگار هم واسمون اين موند که الان هستم . »

« برای شما زود بود که اين قدر سريع نااميد بشيد . فقط ۱ هفته مونديد . »

« نقل اين حرفا نيست . تا وقتی خبری ازش نبود ٬ می گفتم به جهنم . اصلا پسری به اسم اون ندارم . ولی وقتی قول داد روز تولدش بياد و نيومد ؛ گفتم ديگه اين روزا رو بيخود واسه انتظار نيومدنش شب نمی کنم . اون روز که گفت مياد ٬ فکر کردم اون قدرها هم پس بد نبودم . هی هی  ... حالا چی شده ؟ نکنه ميخوای زير قولت بزنی ؟ »

دختر رو به روی پيرمرد می ایستد .

« نه . من سر حرف خودم هستم . امروز همه چی تموم ميشه . »

«حالا چه قدی طول می کشه تا اثر کنه ؟ »

« نمی دونم . زياد طول نمی کشه . انتظارش به سختی اون انتظارهايی که کشيدی نيست . »

پيرمرد به قاب عکس خيره می شود .

« چرا قبول کردی ؟ توی اين يه سال هر چی خواستم رو بی چون و چرا قبول کردی . هيچ وقت هم نپرسيدی چرا . الا اين آخری . »

دختر پشت پنجره می ايستد و جرعه ای قهوه می نوشد .

« يکی ميخواد انتظار يکی رو نکشه و همه روزهای انتظارش رو منتظر اين بوده که يکی کمکش کنه تا همه چی رو تموم کنه . مگه اين طور نيست ؟ »

پيرمرد سرش پايين است و آرام تکان می خورد .

« خودت بودی هم همچين کاری می کردی ؟ »

دختر قطره اشک گوشه چشمش را پاک می کند . از پشت شيشه مرد جوانی را می بيند که چمدان به دست از ماشينی دور می شود و به سمت خانه می آيد . با صدای گرفته می گويد :

« قهوه ات رو بخور . سرد شد . انتظارت به سر اومد . »

به سمت قاب عکس می رود و فنجان قهوه مسموم را کنار قاب می گذارد .

« دير آمدی ... »

صدای زنگ در می آيد .

  
نویسنده : مریم حقی ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ،۱۳۸٤


 

به لطف در هم ريختن و خرابی قالب اينجا ٬ نتونستم شب يلدا چيزی بنويسم .

شب يلدای من هم مثل همه شب هايی که سعی می کنم بيدار بمونم ٬ يا مثلا بايد بيدار بمونم ٬ کوتاه و زود گذر شد . با اينکه مهمون داشتيم ٬ ولی ديگه به زور تا نزديک ۱۲ خودم رو بيدار نگه داشتم و بعد عذر خواهی کردم و رفتم بخوابم . خيلی هم سعی کردم از تمام تنقلات شب يلدايی بخورم . ولی خب نه گنجايش داشتم و نه حالشو !!!

***

از ديروز که اول دی ماه بود ٬ مدام در هر حال مرور شعرهای مختلفی هستم که توی يادمه . ديروز مثل هر سال ياد شعر فروغ افتادم .

امروز روز اول دی ماه است .

من راز فصلها را می دانم

و حرف لحظه ها را می فهمم ...

و آرزو کردم که زنی تنها در آستانه فصلی سرد نباشم . بعد انگار ذهنم به کار افتاد و شعرهايی رو مرور کرد که شايد بعضا ربطی به هم نداشتند . ياد يک شعر از حسين پناهی افتادم که از نيمه کاره يادم بود .

بی تو

نه بوی خاک نجاتم داد ٬ نه شمارش ستاره ها تسکينم .

چرا صدايم کردی ؟

چرا ؟

سراسيمه و مشتاق .

سی سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدی .

نشان به آن نشان که دو هزار سال از ميلاد مسيح می گذشت

و عصر

عصر واليوم بود

و فلسفه

و ساندويچ دل و جگر !

بعد ياد چند تا شعر سهراب افتادم . مثل « چرا گرفته دلت ؟ ... » که خيلی دوستش دارم .

بعدش هم ياد يک شعر از وبلاگ شب نقره ای افتادم :

دليلی نداردحرفهای دست و پا شکسته ٬ هميشه از جانب آدم های بی دست و پا باشد .

گاهی برای بزرگ شدن يکی تلاش می کند ٬ ديگری عجله ...

درست مثل ما که يکی به روزيم ٬ ديگری به نرخ روز .

با اين همه ملالی نيست ؛

هر چند تو شهامت گفتن چيزی را نداری که من طاقت شنيدن آن را ندارم !

اما من باز هم پا به پای تو ٬ دست دست می کنم .

و هزار تا چيز ديگر . يکی می گفت اينها علائم ديوانگی است . فقط نمی دونم برای کسی که احتمالا از قبل ديوونه بوده ٬ تعبيرش چيه ؟؟!!

***

باز نزديک ژانويه و کريسمس شد و من دلم برای شادی مردم ِ کريسمس دار ِ دنيا گرفت . آخه چرا ما اينجا مثل بقيه آدمها توی عيدهامون شاد نيستيم ؟

***

از يک داوطلب علم دوست خواهشمندم بياد و جای من امتحان بده . من در تمام زندگيم با امتحان دادن مشکل داشتم . الان هم نزديک ۴ هفته هست که هر هفته ۲-۳ تا امتحان بدجور دارم . از هفته ديگه هم امتحان پايان ترم شروع ميشه . اگه کسی حاضر به انجام اين امر خطير نيست ٬ لطفا يکی اعصاب خرد شده من رو جمع و جور کنه پس ٬ بی زحمت !

  
نویسنده : مریم حقی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ دی ،۱۳۸٤


به خاطر غنچه ای کوچک...

 

حالا که می بينم نيستی ٬ احساس می کنم حفره ای در قلبم درست شده . به بزرگی حجمی که از تو در قلبم ساختم و به آن دل خوش کردم . عشق به کودکی که دوست داری دنيا را به او ببخشی تا وقتی باليد و پرورد ٬ از کودکی اش راضی باشد . امروز تو نيستی و من نگران دستانی هستم که قرار است دنيا را از تو بگيرد يا به تو ببخشد . همه چيز گنگ است . انگار به کودکی ام برگشته ام و قلبم برای آينده ای نا معلوم می تپد . از وقتی رفته ای ٬ نمی توانم جوابی به چراهای بی پاسخم پيدا کنم . شايد بيش از حد نسبت به تو احساس حق می کردم . احساس داشتنت شيرين بود و من نمی توانم کتمانش کنم . راستی چند روز ديگر تولدت است . دوست داشتم برايت جشن می گرفتم و کودکانگی ات را در آن تماشا می کردم . دوست داشتم برايت شمع روشن می کردم و آرزو می کردم که هيچ وقت قلبت و زندگی ات از روشنايی ٬ هر چند کوچک ٬ خالی نمی شد . دوست داشتم برای آخرين بار بغلت می کردم ؛ تا بوی خوش معصوميتت را به خاطر می سپردم . چرا هميشه دستانی برای جدايی دراز می شوند ؟ چرا هميشه اتفاقات آنقدر زود می افتند که برای چاره انديشيدن ٬ دير می شود ؟ بودن من در کنار تو ٬ چه از دور و چه از نزديک ٬ فقط به خاطر اين بود که باليدنت را ببينم و از نگرانی بزرگ شدنت و آرزو هايت دلم بلرزد . سهمی برای تو و سهمی برای من . ولی انگار من به سهم خود بيش از حد عادت کردم . فراموش کردم که تو تنها متعلق به من نيستی ؛ فراموش کردم که بودن من به خاطر بهتر بودن ِ توست نه تصاحب تو ! تو امروز کوچکی ٬ ولی روزی بزرگ می شوی و می فهمی که تمام زنان دنيا بی اختيار و ناگريز مادرند . تو روزی بزرگ می شوی و ديدن کودکی دلت را به لرزه می اندازد ؛ و تمام وجودت پر از آرزو برای خوشبختی او می شود . من تا امروز در کنارت بودم تا تو اين دوران را طوری بگذرانی که شايد و تنها شايد در آينده وقتی نازنينی چون خودت را ديدی ٬ دلت از بی مهری زمانه کودکی ات نگيرد . زمان زود گذشت و من نتوانستم آن طور که دلم می خواست دل کوچکت را از بی قراری و ترس های کودکانه و شکننده خالی کنم . اما آرزو می کنم که به اندازه دست هايی که برای جدايی آماده اند ٬ دست هايی هم برای پيوند زدن آماده باشند . راستی در نبودن تو جای خاليت را با کسی مثل تو پر می کنم . عادت تو را از سرم بيرون نمی کند ٬ ولی سرريز احساساتم را مهار می کند . اين بار ديگر مراقب سهم خودم از او هستم . ديگر فراموش نمی کنم که نقشم برای او چيست . با اين همه کاش زودتر می دانستم که قرار است بروی . برايت بهترين ها را آرزو می کنم . فراموش نکن که هنوز زيبا ترين کودک به دنيا نيامده و هنوز قشنگ ترين طلوع را نديده ای و هنوز زيباترين لبخندت را نزدی . فراموش نکن .

شب به خير نازنينم ...

  
نویسنده : مریم حقی ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٤